, ,

سایبرنتیک یا علم فرمایش مغز چیست؟ شناخت توانایی های مغز

سایبرنتیک یا علم فرمایش مغز چیست؟ شناخت توانایی های مغز

این لغت از کلمه یونانی (استیرس من) نشئت  می گیرد  و در مفهوم  مدرنش  معمولا به  سیستم های کنترل و ارتباط در ماشین ها  و حیوانات مربوط می شود. مثلا اینکه چطور یک کامپیوتر یا یک موش خودش را برای رسیدن به یک هدف سازمان دهی می کند. مالتساین دانش را در مورد  انسان ها  به اجرا  در آورد و به  این ترتیب سایکوسایبرنتیک شکل گرفت.

اگر چه این کتاب از پیشرفت ماشین های پیچیده الهام گرفته شده است قبول ندارد که انسان را می توان در حد یک ماشین های پیچیده الهام گرفته شده است قبول ندارد که انسان را می توان در حد یک ماشین پایین آورئ. سایکو سایبرنتیک بین شکافی که در تصور مکانیکی از  عملکرد مغز وجود دارد(حرف های کلیشه ای مانند مغز شما مثل یک کامپیوتر عالی است.)

مالتس می گوید انسان ها یک جوهره یا نیروی حیات دارند که باعث می شود نتوان آنها را صرفا مغز یا بدن های فیزیکی دانست. یونگ این جوهره را لیبیدو نامید و برگسون نام الان ویتال را روی آن گذاشت .

پیشنهاد میکنم این مقاله را هم  از دست ندهید : شناخت توانایی های مغز – نورون‌هایی که تمدن را شکل داده‌اند

انسان را نمی توان با سیمی که از طریقش جریان پیدا می کند تعریف کرد. ما بیشتر سیستم هایی هستیم که در حال تغییر و تحویل دائمی هستیم.

بعضی از خواننده ها از این تفاوت میان مغز و ذهن خوششان نمی آید اما این تعریف در ارتباط با جمله کلیدی مالتس معنا پیدا می کند که می گفت : انسان یک ماشین نیست بلکه از یک ماشین استفاده می کند. این تفاوت برای درک موضوع مهمتر این مقاله یعنی تعیین اهداف و رسیدن به آنها ، ضروری است.

کاربرد تکنولوژی موشک ها هدایت شونده در ارتباط با انسان ها

موسس سایبرنتیکس یک ریاضی دان آمریکایی به نام نوربرت وینر بود که در طول جنگ جهانی دوم مشغول کار روی تکنولوژی موشک های هدایت شونده بود. وینر با تأکید بر شباهت های میان ماشین ها، حیوانات، انسان ها ، و جوامع و پیش بینی روزی که ماشین ها بتوانند مانند انسان ها فکر کنند از زمان  خودش بسیار جلوتر بود . او کامپیوتر ها و مغز انسان ها  را  سیستم هایی می دانست  که اطلاعات را می گیرند و روش های جدیدی برای ارتباط  با دنیای  بیرون  می سازند .

بازخورد محیط بیرونی مورد استفاده قرار میگیرد تا ارتباطات بعدی با این  محیط، بهتر صورت بگیرند.

این چرخه کنترل ، ارتباط ، بازخورد ، مشخصه اصلی یک سیستم کنترل دارای بازخورد است که باید به یک هدف از پیش تعیین شده دست پیدا کند.

, ,

تأثیر افکار مثبت در زندگی – ما حاصل افکارمان هستیم

تأثیر افکار در زندگی

تأثیر افکار مثبت در زندگی – ما حاصل افکارمان هستیم

در این مقاله به توضیح اینکه ما حاصل افکار خودمان هستیم می پردازیم.
کتاب جیمز آلن بر یک حقیقت انکارناپذیر استوارشده است: افکار خوب، یک انسان خوب را شکل می‌دهند و افکار منفی، یک انسان تیره‌بخت را می‌سازد.
آلن معتقد است انسانی که گرفتار افکار منفی باش فکر می‌کند دنیا محیطی پر از ترس و اضطراب است. اما در مقابل برای کسی که بتواند افکار منفی و مضر را کنترل کند دنیا مهربان می‌شود و همیشه هستی آماده کمک به او برای رسیدن به اهداف و خواسته‌هایش هستند.

انسان فقط آرزوهایش را جذب نمی‌کند بلکه آنچه باعث ترس می‌شود نیز به سمت او می‌آید. توضیح جیمز آلن در این مورد بسیار ساده است: افکاری که توجه انسان را جلب می‌کنند، چه مثبت و چه منفی، به ذهن ناخودآگاه می‌روند تا وارد دنیای واقعی شوند. همان‌طور که امرسون می‌گوید: انسان همان چیزی می‌شود که در طول روز به آن فکرمیکنند.

خودمان شرایطمان را می‌سازیم
بخشی از شهرت کتاب آلن به خاطر این است که درجایی از کتابش می‌گوید: شرایط انسان او را نمی‌سازند، بلکه شرایط باعث می‌شوند توانایی‌های انسان آشکار می‌شوند.
این‌یک اظهارنظر ناراحت‌کننده به نظر می‌رسد، توجیهی برای نادیده گرفتن کسانی که فقیر هستند. شاید هم توجیهی برای سوءاستفاده و تائید کسانی که در شرایط ایدئال زندگی هستند در مقابل کسانی که موفقیتی کسب نمی‌کنند.

البته این اظهارنظرها در برابر گفته معروف آلن، سطحی و بدون تفکر هستند زیرا واقعاً هر پیشامدی که برای ما رخ دهد، حتی اتفاقات بد و ناگوار، فرصتی برای رشد و اعتلای ما هستند. اگر حوادث زندگی فقط موفقیت و شانس را برای انسان‌ها رقم می‌زند انسان هیچ‌وقت رشد نمی‌کرد. درواقع به نظر می‌رسد پیشامدهای زندگی برای این هستند که بهترین توانایی‌های ما را به ظهور برسانند. اگر ما به این نتیجه برسیم که در حقمان ظلم شده غیرممکن است بتوانیم آگاهانه برای رهایی از یک وضعیت نامساعد تلاش کنیم.

به‌هرحال همان‌طور که هر زندگینامه نویسی می‌داند ،سال‌های ابتدایی زندگی انسان و شرایطی که او در این سال‌ها دارد، صرف‌نظر از خوب یا بد این شرایط، اغلب بهترین موهبتی هستند که به یک فرد داده می‌شوند.
جنبه تفکر برانگیز کتاب جیمز آلن این است که می‌گوید خودمان مسئول شرایط زندگی‌مان هستیم و نمی‌توانیم دیگران را سرزنش کنیم. مهم‌ترین نکته این است که همه‌چیز در زندگی به خودمان بستگی دارد. درحالی‌که قبلاً فقط به محدودیت‌ها و ترس‌هایمان فکر می‌کردم، حالا به توانایی‌هایمان پی می‌بریم.

پیشنهاد میکنم این مقاله را از دست ندهید:موفقیت چیست؟ نقش تفکر در موفقیت فردی

با تغییر ذهنتان، دنیایتان را تغییر دهید
البته جیمز آلن انکار نمی‌کند که ممکن است فقر و تنگدستی برای هر انسانی اتفاق بیفتد اما معتقد است واکنش‌های پرخاش جویانه و غیرمنطقی مثل متهم کردن دیگران فقط باعث افزایش مشکلات موجود می‌شوند. آنچه توانایی انسان را نشان می‌دهد این است که وقتی در شرایط سخت قرار می‌گیرد، چطور انگیزه‌ای برای پیشرفت پیدا می‌کند. به‌طور خلاصه ، یک انسان یا جامعه زمانی موفق شناخته می‌شود که بتواند برخورد درستی با شکست‌هایش داشته باشد و دوباره در مسیر پیشرفت و موفقیت قرار بگیرد.

جیمز آلن معتقد است (انسان همیشه بی‌صبرانه می‌خواهد شرایط زندگی‌اش را بهتر کند اما اصلاً به فکر این نیست که خودش را اصلاح کند. به همین دلیل همیشه در یک نقطه می‌ماند)

اگر همچنان در مسیر در اشتباه گام برداریم، خوش‌شانسی و موفقیت برایمان پیش نمی‌آید. انسان همیشه خودش به شکل ناخودآگاه، بخت و موفقیت خودش را رقم می‌زند.

آرامش لازمه موفقیت

تأثیر بودائیسم در افکار جیمز آلن علی‌الخصوص درجایی که به تفکر درست اشاره می‌کند یا می‌گوید که بهترین راه برای کسب موفقیت، داشتن ذهنی آرام است کاملاً مشخص می‌شود. انسان آرام و هدفمند در زندگی طوری رفتار می‌کند که گویی این ویژگی‌های او ذاتی هستند. اما درواقع این حالت‌ها نتیجه خویشتن‌داری یک انسان هستند.
این افراد اطلاعات پیشرفته‌ای درباره کارکرد فکر دارند که ناشی از سال‌ها تفکرشان درباره فکر است. به نظر آلن این انسان‌ها جذاب‌اند چون با تندباد حوادث متلاطم نمی‌شوند و به همین دلیل به آن‌ها توجه زیادی می‌شود چون خودشان سرنوشتشان را می‌سازند. افراد باری به هر جهت هم برای موفقیت می‌جنگند اما موفقیت از انسان‌های ناپایدار درو می‌شود.