نوشته‌ها

, ,

سایبرنتیک یا علم فرمایش مغز چیست؟ شناخت توانایی های مغز

سایبرنتیک یا علم فرمایش مغز چیست؟ شناخت توانایی های مغز

این لغت از کلمه یونانی (استیرس من) نشئت  می گیرد  و در مفهوم  مدرنش  معمولا به  سیستم های کنترل و ارتباط در ماشین ها  و حیوانات مربوط می شود. مثلا اینکه چطور یک کامپیوتر یا یک موش خودش را برای رسیدن به یک هدف سازمان دهی می کند. مالتساین دانش را در مورد  انسان ها  به اجرا  در آورد و به  این ترتیب سایکوسایبرنتیک شکل گرفت.

اگر چه این کتاب از پیشرفت ماشین های پیچیده الهام گرفته شده است قبول ندارد که انسان را می توان در حد یک ماشین های پیچیده الهام گرفته شده است قبول ندارد که انسان را می توان در حد یک ماشین پایین آورئ. سایکو سایبرنتیک بین شکافی که در تصور مکانیکی از  عملکرد مغز وجود دارد(حرف های کلیشه ای مانند مغز شما مثل یک کامپیوتر عالی است.)

مالتس می گوید انسان ها یک جوهره یا نیروی حیات دارند که باعث می شود نتوان آنها را صرفا مغز یا بدن های فیزیکی دانست. یونگ این جوهره را لیبیدو نامید و برگسون نام الان ویتال را روی آن گذاشت .

پیشنهاد میکنم این مقاله را هم  از دست ندهید : شناخت توانایی های مغز – نورون‌هایی که تمدن را شکل داده‌اند

انسان را نمی توان با سیمی که از طریقش جریان پیدا می کند تعریف کرد. ما بیشتر سیستم هایی هستیم که در حال تغییر و تحویل دائمی هستیم.

بعضی از خواننده ها از این تفاوت میان مغز و ذهن خوششان نمی آید اما این تعریف در ارتباط با جمله کلیدی مالتس معنا پیدا می کند که می گفت : انسان یک ماشین نیست بلکه از یک ماشین استفاده می کند. این تفاوت برای درک موضوع مهمتر این مقاله یعنی تعیین اهداف و رسیدن به آنها ، ضروری است.

کاربرد تکنولوژی موشک ها هدایت شونده در ارتباط با انسان ها

موسس سایبرنتیکس یک ریاضی دان آمریکایی به نام نوربرت وینر بود که در طول جنگ جهانی دوم مشغول کار روی تکنولوژی موشک های هدایت شونده بود. وینر با تأکید بر شباهت های میان ماشین ها، حیوانات، انسان ها ، و جوامع و پیش بینی روزی که ماشین ها بتوانند مانند انسان ها فکر کنند از زمان  خودش بسیار جلوتر بود . او کامپیوتر ها و مغز انسان ها  را  سیستم هایی می دانست  که اطلاعات را می گیرند و روش های جدیدی برای ارتباط  با دنیای  بیرون  می سازند .

بازخورد محیط بیرونی مورد استفاده قرار میگیرد تا ارتباطات بعدی با این  محیط، بهتر صورت بگیرند.

این چرخه کنترل ، ارتباط ، بازخورد ، مشخصه اصلی یک سیستم کنترل دارای بازخورد است که باید به یک هدف از پیش تعیین شده دست پیدا کند.

, ,

شناخت توانایی های مغز – نورون‌هایی که تمدن را شکل داده‌اند

نورون هایی که تمدن را شکل دادند

شناخت توانایی های مغز – نورون‌هایی که تمدن را شکل داده‌اند

یک توده بافت نرم، حدود یک کیلوگرم، که می‌توانید کف دستتان بگیرید، می‌تواند در مورد پهناوری و عظمت میان ستارگان بیندیشد، درباره معنی ابدیت بیندیشد، به هستی خود بیندیشد. یک توده، شگفت انگیزه‌ترین چیز در دنیا!

مهم‌ترین معمایی که بشر با آن مواجه  می‌شود: چگونه مغز به این حد از کارایی رسیده است؟

در سال‌های اخیر، دانشمندان در پارما، ایتالیا، نورون‌هایی در لوب قدامی مغز شناسایی کردند،آن‌ها را نورون‌های آیین‌های نامیدند. برای شناخت نورون‌های آیین‌های، بیایید ببینیم نورون‌های حرکتی عادی چه می‌کنند؟

همان‌طور که میدانید نورون‌های حرکتی عادی حین انجام عملی خاص، فعال می‌شوند. وقتی شما جسمی را با دستتان جابجا می‌کنید، نورون‌های حرکتی فرماندهی این عمل را به عهده دارد.

این نورون‌های عادی بیش از ۵۰ سال است که شناخته‌شده‌اند. اما در سال‌های اخیر، دیده‌شده است که کسری از این نورون‌های حرکتی به نام نورون‌های آیین‌های، حدود ۲۰ درصد، زمانی فعال می‌شوند وایمپالس می‌فرستند که شما به عمل و فعل شخص دیگری نگاه می‌کنید، نه اینکه خودتان آن عمل را انجام دهید.

یعنی می‌توان گفت که این نورون‌های آیین‌های دیدگاه شخص دیگری را اتخاذ می‌کنند.

حال اهمیت نورون‌های آیین‌های چیست؟

تقلید (imitation) چرا تقلید مهم است؟ بیایید به فرهنگ انسانی نگاهی بیندازیم. اگر به حدود ۷۵ هزار سال پیش بازگردیم، می‌بینیم که اموری فوق‌العاده و غیرمنتظره به‌طور ناگهانی رخ‌داده است که همان ایجاد تعداد بسیار زیادی از فنون و مهارت‌های منحصربه‌فرد بشریت است. اموری همچون زبان، استفاده از ابزار، استفاده از آتش، قدرت تحلیل با ذهن، استفاده از پناهگاه و ….

۴هزار سال پیش زمانی بوده است که مغز ما به‌اندازه کنونی خویش رسیده است. این در حالی است که تمامی این امور و توانایی‌ها از ۱۰۰ هزار سال پیش به‌سرعت در حال رخ دادن بوده است. پس می‌توان ادعا کرد که اتفاقی که افتاد این بوده است: ظهور یک شبکه بسیار پیشرفته نورون‌های آیین‌های که ما را قادر می‌سازند که اعمال دیگران را تقلید کنیم.

به‌عنوان‌مثال کشف تصادفی آتش توسط یک فرد در قبیله به دست آمد و به‌جای این‌که این کشف از بین برود، برعکس، به‌صورت افقی بین بقیه جمعیت پخش شد و یا به‌صورت عمودی از نسلی به نسل دیگر منتقل شد.این اتفاق شگرف، ناگهان دیدگاه تکاملی لامارک را برجسته کرد و بدان اهمیت بخشید. درحالی‌که در تکامل داروینی، تغییر تدریجی و در طول صدها هزار سال ایجاد می‌شود. تکامل لامارکی برخلاف داروینی، می‌تواند در کسری از ساعت رخ دهد.

مثلاً فرض کنید کودکی با مشاهده صحنه شکار خرس قطبی توسط والدینش جهت استفاده از پوست خرس به‌عنوان لباس، تمامی این‌ها را در یک مرحله و در عرض چند دقیقه یاد می‌گیرد. سپس این توانایی به شکل تصاعد هندسی به‌سرعت در کل جمعیت گسترش می‌یابد. این موضوع اساس زیربنایی است که آن را فرهنگ می‌نامیم. یعنی تقلید از چیره‌دستی‌ها و مهارت‌های پیچیده که زمینه و اساس تمدن است.

پیشنهاد میکنم این مقاله را از  دست  ندهید:توانایی ذهن و ارتباط فیزیکی و رشته‌ های عصبی در مغز

تا اینجا راجع به نورون‌های آیین‌های حرکتی صحبت کردیم. بخشی از نورون‌های آیین‌های به نام نورون‌های آیین‌های حسی یا لمسی هستند.

با عمل نورون‌های حسی عادی آشنایی داریم. با لمس دست و رسیدن ایمپالس توسط نورون حسی، کورتکس ما لمس را حس می‌کند. همان نورون حسی، در بعضی موارد، به‌سادگی می‌تواند زمانی که لمس دست شخص دیگری را مشاهده می‌کنید، فعال شود و ایمپالس بفرستد و کورتکس شما نه لمس دست شما بلکه لمس دست شخص دیگری را، به‌واسطه تنها مشاهده کردنش، حس میکند. به این حالت همدلی Empathy می‌گویند.

اما چرا در حالت عادی با دیدن شخص دیگری، احساس وی را مستقیماً درک نمی‌کنیم و صرفاً همدلی می‌کنیم؟ چراکه در حالت عادی، گیرنده‌های سطح پوست ایمپالسهای بازخورد مهاری به کورتکس می‌فرستند تا لمس صورت نگیرد و موجب گیج شدن و تداخل حواس نشود. یعنی انگار به کورتکس ما مخابره می‌کند: نیاز نیست لمس دست آن شخص را حس کنی، زیرا مربوط به تو نیست!

می‌توانی با او همدلی کنی. حال فکر کنید دستتان قطع‌شده باشد و یا آن را کاملاً از شبکه براکیال بی‌حس کرده باشید. پس اثر بازخورد منفی گیرنده‌های سطح پوست حذف می‌گردد و آنچه حاصل  می‌شود به این قرار است: شخص دیگری دست خود را لمس می‌کند، من این صحنه را مشاهده می‌کنم، من لمس دست آن شخص را لمس و حس  می‌کنم! این یعنی مرز بین انسان‌ها برداشته  می‌شود.

یعنی تنها چیزی که از انسان‌های دیگر جدایتان می‌کند پوست بدنتان است!این یعنی: دیگر مرز مشخص و اختصاصی ای بین آگاهی شما و دیگران وجود ندارد.

 

, ,

شما فراتر از چیزی هستید که می‌ اندیشید!

چطور میشه انسان به قابلیت های خودش پی ببرد

شما فراتر از چیزی هستید که می‌ اندیشید!

این راز من است، خیلی هم ساده است: فقط با دل می‌شود درست دید. آنچه اساسی است با چشم دیده نمی‌شود.

آنتوان دو سنت اگزوپری

شما که هستید؟ به‌احتمال‌زیاد در پاسخ به این سؤال، انگشت شست یا اشاره‌ی خود را روی سینه می‌گذارید. اگر بگویم نه، این‌که فقط جسم شماست، آن‌وقت به‌احتمال‌زیاد نامتان را می‌گویید. پاسخ بازهم نادرست است. نام از هنگام تولد به میان می‌آید، گرچه قبل از آن‌هم شما وجود داشته‌اید؛ حتی قبل از اینکه پدر و مادرتان از وجود شما خبر داشته باشند.

لحظه‌ای درباره‌ی خلقت خود فکر کنید. تکامل، راهی چند میلیارد ساله را رفت تا به انسان رسید. نسل به نسل، هوش مخلوقات بیشتر شده است.

سپس دو سلول به هم چسبیدند و به شکلی معجزه‌آسا تقسیم شدند و جسم و مغزی ساختند که آرزوی تمام مخلوقات این سیاره است. این موجود جدید با تبدیل‌شدن به توده‌ای از نیروی هوشمند بالغ شد، که البته به چشم ما جامد به نظر می‌رسد.

اما انسان فقط جسم و مغز نیست. جسم و مغز بخشی از شما هستند.

این‌ها لازمه‌ی بودن است. بدون هوش و خلاقیت نمی‌توان انسان بود. احتمال اینکه این جهان پیچیده و منظم اتفاقی به وجود آمده باشد، به این اندازه است که انفجاری در یک چاپخانه به خلق لغت‌نامه و بستر منجر شده باشد.

فکر کنید: همه‌چیز در چاپخانه آماده است، بعد انفجاری رخ می‌دهد، کاغذها به هوا می‌روند، مرکب به درودیوار می‌پاشد، تکه‌های فلز این‌طرف و آن‌طرف می‌روند و …یک لغت‌نامه‌ی خوشگل جلد شده و بی غلط می‌پرد بیرون. غیرممکن است.

اگر به کشفیات علمی شک دارید، فرض کنید ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که دائم بزرگ می‌شود، هرلحظه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. این را از مطالعه‌ی کهکشان‌ها متوجه شده‌ایم که مدام از هم فاصله می‌گیرند. اگر به گذشته بازگردیم چه می‌شود؟

کهکشان‌ها به هم می‌چسبند، طوری که به قول دانشمندان به «وحدت» ابتدایی می‌رسند. اگر ابتدایی وجود داشته، پس این ابتدا خالقی هم داشته است. مگر اینکه بگوییم خودبه‌خود به وجود آمده است. امکان دارد؟ منطقی نیست.

اگر منطقی باشد، باید تمام قوانین شیمی و فیزیک را دور بریزیم. اگر قبول کنیم که خدایی نیست. یعنی قبول کرده‌ایم تمام قوانین علمی حرف مفت است.

برای بعضی، دنیای مادی همین‌طور که هست یک آیه است. «مایکل به» در کتاب «جعبه‌ی سیاه داروین» که در سال ۱۹۹۶ نوشته است، به پیچیدگی‌های خون و به‌ویژه لخته شدن آن می‌پردازد. من ساده عرض می‌کنم (به پروفسور بیوشیمی است و از لغات تخصصی متعددی استفاده کرده است) که او قبول ندارد لخته شدن خون حاصل انتخاب اصلح داروین است. او اعتقاد دارد که این قضیه به‌دقت طراحی‌شده است. (این طراحی کار چه کسی است؟)

پیشنهاد میکنم این مقاله شگفت انگیز  راهم از دست ندهید: چگونه مشاور درون در ناخودآگاه به ما کمک می‌کند؟

اگر شما به آن طراح که به نظر من خداوند است اعتقاد ندارید، این کتاب به هیچ دردتان نمی‌خورد. من مصرانه معتقدم ما خلق شده‌ایم و به خالق خود متصل هستیم. هر وقت و هر جا که بخواهیم، می‌توانیم صدایش کنیم. مهم این است که خود را جدا ندانید.

یک قطره از اقیانوس در هر نقطه از اقیانوس که باشد، همه‌ی محتویات اقیانوس را در خود دارد. آب است چون ما اسمش را آب گذاشته‌ایم، ولی درواقع از دواتم هیدروژن و یک اتم اکسیژن ساخته‌شده است و این پیوند،‌ یک ذخیره‌ی انرژی است.

اگر پیوند محکم باشد، به شکل مایع یا جامد است. اگر آب را حرارت بدهیم بخار می‌شود، یعنی آب هست ولی داخل هواست. وقتی می‌میریم نیز همین اتفاق می‌افتد. اتم‌ها و مولکول‌های ما به منشأ خود برمی‌گردند.

من رابطه‌ی میان جسم و ذهن را به هواپیمای جنگنده‌ی اِف ۱۶ تشبیه می‌کنم. هرقدر بهتر کارایی‌اش را بدانیم، راحت‌تر پرواز می‌کند. آموزش خلبانی آن را در نظر بیاورید. ما هم باید همین‌طور هدایت خود را یاد بگیریم.

مثل آموزش خلبانی، این آموزش هم‌پایه‌ای دارد. شما به‌راستی کیستید؟

شما انرژی هوشمندی در یک قالب به نام بدن هستید.

همانند هر وسیله‌ی نقلیه‌ای یک موتور (مغز) و یک بدنه (بدن) دارید.

ذهنی آگاه دارید که شش عملکرد هوشمند دارد.

ذهنی ناآگاه با سه عملکرد دارید.

ساختاری شبیه رایانه دارید که خارج شدن از مسیر را کشف کرده است و اصطلاحات را به‌طور خودکار انجام می‌دهد.

نظام و اسلوبی دارید که مثل یک موتور جستجوگر به بررسی تمام اطلاعات پیرامون می‌پردازد و توجهتان را به آنچه مهم‌تر است، جلب می‌کند.

توان بالقوه‌تان بی‌نهایت است.

بسیاری از مردم توانمندی‌های خود را نمی‌شناسند. گمان می‌کنند قدرت ذهن همان ضریب استعداد تحصیلی است. ضریب استعداد تحصیلی که روزگاری آن را ضریب هوش می‌دانستند، فقط یکی از انواع هوش را نشان می‌دهد. هوش انواع دیگری هم دارد.

هوش معنوی: میزان درک از ارتباط با خداوند.

هوش هیجانی: مجموعه‌ای از چند هوش (کلامی، منطقی، موسیقایی، حرکتی و …)

استعداد تحصیلی (IQ).

هوش حسی: توانایی درک لرزش درونی خود یا انسانی دیگر.

ما از این توانایی‌ها برای هدایت آن بخش از جهان که دیده نمی‌شود ولی وجود دارد، استفاده می‌کنیم.

, ,

توانایی ذهن و ارتباط فیزیکی و رشته‌ های عصبی در مغز

از قدرت ذهن و مغز چطور میشود استفاده کرد؟

توانایی ذهن و ارتباط فیزیکی و رشته‌ های عصبی در مغز

وقتی کاری را برای اولین بار انجام می‌دهیم، یک ارتباط فیزیکی و یک‌رشته‌ی عصبی نازک ایجاد می‌کنیم که به ما امکان می‌دهد در آینده مجدداً به آن احساس یا رفتار دسترسی داشته باشیم.

این‌گونه تصور کنید:

هر بار که رفتاری را تکرار می‌کنیم، این ارتباط تقویت می‌شود و ما یک‌رشته‌ی دیگر به رابطه‌ی عصبی‌مان اضافه می‌کنیم.

با تکرار احساسات مناسب، می‌توانیم هم‌زمان رشته‌های زیادی را اضافه کنیم، قدرت کشش این الگوی احساسی یا رفتاری را ارتقا دهیم تا آنکه درنهایت، برای این رفتار یا احساس یک‌رشته‌ی اصلی داشته باشیم.

در اینجاست که دائماً خود را مجبور به بروز این احساسات یا رفتارها می‌کنیم. به عبارت دیگر، این ارتباط به چیزی مبدل می‌شود که ما آن را ((سوپر اتوبان)) می‌نامیم، همچنین این ارتباط، موجب می‌شود که یک رفتار را پیوسته نشان دهیم.

این پیوند عصبی، یک واقعیت بیولوژیکی و کاملاً فیزیکی است. به این خاطر است که فکر می‌کنیم بروز تغییر، معمولاً بی‌تأثیر است. پیوندهای عصبی ما ابزاری برای بقا است و در سیستم‌های عصبی‌مان، به‌صورت ارتباطات فیزیکی هستند، نه خاطرات نامحسوس!

مایکل مرزنیخ از دانشگاه کالیفرنیای سان فرانسیسکو، به‌صورت علمی ثابت کرده که هر چه بیشتر یک رفتار را تکرار کنیم، آن الگو قوی‌تر خواهد شد. مرزنیخ، اعصاب مربوط به یکی از انگشتان میمون را در مغز او مشخص کرد. سپس میمون را آموزش داد که برای گرفتن غذایش فقط از آن انگشت استفاده کند.

مرزنیخ برای بار دیگر اعصاب مربوط به لمس دست را در مغز میمون آزمایش کرد و متوجه شد بخش پاسخ‌دهنده با سیگنال انگشت در اثر استفاده‌ی زیاد، حدود شش‌صد درصد رشد کرده بود. بدین ترتیب، میمون هنوز هم این رفتار را ادامه می‌داد، حتی درحالی‌که دیگر به خاطر این رفتار به او جایزه‌ای داده نمی‌شد، چون دیگر مسیر فیزیکی این پاسخ به‌صورت قدرتمندی شکل‌گرفته بود.

نمونه‌ی این امر در رفتار انسانی، افرادی هستند که سیگار را ترک کرده‌اند، اما هنوز فشار و ناراحتی را احساس می‌کنند. چرا این امر مهم است؟ این فرد به‌صورت فیزیکی به سیگار کشیدن مرتبط می‌شود. این نکته توضیح می‌دهد که چرا درگذشته به‌سختی می‌توانستید در الگوهای احساسی یا رفتاری‌تان تغییر ایجاد کنید.

شما صرفاً یک عادت نداشتید، بلکه درون سیستم عصبی‌تان شبکه‌ای از پیوندهای عصبی قوی داشته‌اید. ما با بروز مداوم احساسات یا رفتارها، به‌صورت ناخودآگاه چنین پیوندهای عصبی را به وجود می‌آوریم. اگر مدت‌ها است که یک احساس یا رفتار خاص را نشان نمی‌دهید، اگر مدت زیادی است که از روش قدیمی‌تان بهره نمی‌برید، ارتباطات عصبی تضعیف می‌شوند و نابود می‌گردند.

بنابراین، رفتارها یا الگوهای احساس تضعیف‌کننده از بین خواهند رفت. معنای دیگر این نکته آن است که اگر از احساس و شور و حرارتتان استفاده نکنید، آن‌ها کاهش خواهند یافت. به یاد داشته باشید شجاعت، اگر به کار گرفته نشود، کم می‌شود. تعهد، اگر اعمال نشود، ضعیف می‌گردد. عشق، اگر تقسیم نشود، هدر می‌رود.

داشتن یک ذهن خوب کافی نیست، مهم آن است که آن را خوب به کار ببرید. (رنه دیسکاتس)

علم پیوند عصبی، شش مرحله را نشان می‌دهد که به‌صورت خاص برای تغییر یک رفتار از طریق شکستن الگوهایی تضعیف‌کننده طراحی‌شده است؛ اما در ابتدا باید بدانیم که مغز چگونه یک پیوند عصبی ایجاد می‌کند. هر بار که درد یا لذتی را تجربه می‌کنید، مغز به‌سرعت به دنبال دلیل آن می‌گردد و از سه معیار زیر استفاده می‌کند:

۱-مغزتان به دنبال چیزی بی‌نظیر است. برای آنکه مغز گزینه‌های موجود را غربال کند، می‌کوشد تا به کشف عامل غیرمعمول بپردازد. منطقی است که اگر احساسی غیرعادی داشته باشید، چون یک دلیل غیرعادی نیز وجود دارد.

۲-مغرتان به دنبال چیزی است که هم‌زمان صورت می‌گیرد. این نکته در چرخه‌ی روان‌شناسی به‌عنوان ((قانون ساحر)) خوانده می‌شود. آیا این امر بدان معنا نیست که آنچه در لحظه‌ی درد یا لذت شدید یا نزدیکان رخ می‌دهد، احتمالاً علت آن احساس می‌باشد؟

۳-مغزتان به دنبال رابطه‌ای منطقی است. اگر درد یا لذتی را احساس می‌کنید، مغزتان به‌سرعت به موارد بی‌نظیری که در اطرافتان به‌صورت هم‌زمان روی می‌دهند، توجه می‌کند. اگر عاملی که این دو معیار را برآورده می‌سازد، پیوسته در هنگام احساس درد یا لذت روی دهد، می‌توانید مطمئن شوید که مغرتان آن را به‌عنوان دلیل خواهد شناخت. البته در اینجا این چالش وجود دارد که وقتی درد یا لذتی را تجربه می‌کنیم، می‌کوشیم انسجام آن را تعمیم دهیم.

پیشنهاد میکنم این مقاله را هم از دست ندهید : ۵ راز امواج ذهنی (سابلیمینال) در زندگی و جذب

البته این امر مهم نیست، بلکه نفوذ و تأثیر آن بسیار اهمیت دارد. شما می‌توانید نسبت به پول، پیوندهای لذت‌بخش‌تر یا دردناک‌تر داشته باشید؛ اما اگر فقط یکی از این پیوندها قوی‌تر باشد، آن پیوند عصبی غلط می‌تواند توانایی شمارا برای کسب موفقیت مالی از بین ببرد.

وقتی به نقطه‌ای می‌رسید که رنجی را احساس می‌کنید، چه اتفاقی می‌افتد؟ من این نکته را ((مانع درد)) می‌نامم. اغلب وقتی چنین شرایطی ایجاد می‌گردد، ما می‌ایستیم و نمی‌دانیم چه‌کاری باید انجام دهیم. معمولاً ما آنچه کمتر ناراحتمان می‌کند را انتخاب می‌کنیم. به‌هرحال برخی افراد اجازه می‌دهند این درد تمام وجود آن‌ها را در برگیرد و آن‌ها را آشفته کند و در این حالت، آن‌ها ناتوانی را تجربه می‌کنند.

شما با استفاده از شش مرحله NAC، می‌دانید این الگوهای تضعیف‌کننده را از بین ببرید. بدین ترتیب، شما مسیرهایی را ایجاد خواهید کرد و دیگر فقط آرزوی ترک یک رفتار نامطلوب یا غلبه بر آن را در کوتاه‌مدت ندارید، بلکه درواقع خودتان را مجهز می‌کنید تا با هماهنگی با انتخاب‌های جدید و تقویت کنندتان رفتار نمایید بدون تغییر رنج‌ها و لذت‌ها تان در سیستم عصبی، هیچ تغییری پایدار نخواهد بود.

پس‌ازآنکه این شش مرحله را خواندید و درک کردید، من شمارا دچار چالش می‌کنم تا آنچه می‌خواهید اکنون در زندگی‌تان تغییر دهید را برگزینید. دست‌به‌کار شوید و هر یک از مراحلی را که می‌خواهید بیاموزید، دنبال کنید. بدین ترتیب، نه‌ فقط یک بخش کتاب را مطالعه کرده‌اید، بلکه درنتیجه‌ی خواندن این بخش، تغییراتی را به وجود آورده‌اید. پس بیایید شروع کنیم.

هر بار که خشم خودتان را نشان می‌دهید یا بر سر فرد موردعلاقه‌تان فریاد می‌زنید، این ارتباط عصبی را تقویت می‌کنید و احتمال انجام این کار را افزایش می‌دهید. خبر خوب این است که تحقیقات نشان داده‌اند وقتی میمون را مجبور کردیم دیگر از انگشت خود استفاده نکند، بخشی از مغز که این ارتباطات عصبی را به وجود می‌آورد، کوچک و بنابراین، پیوندهای عصبی‌اش تضعیف شدند. این نکته برای کسانی که می‌خواهند عادتی را ترک کنند، خبر بسیار خوبی است!

 

دانلود کتاب قانون جذب

,

با قدرت شگفت انگیز مغزتان آشنا هستید؟ شگفتی مغز انسان

قدرت شگفت انگیز مغز انسان

با قدرت شگفت انگیز مغزتان آشنا هستید؟ شگفتی مغز انسان

با چه موهبت فوق العاده ای به دنیا آمده ایم! آموخته ام که مغزمان می‌تواند به ما کمک کند تا به تمام خواسته هامان دست یابیم. ظرفیت و توانایی مغزمان تقریباً غیر قابل سنجش است. بیشتر ما اطلاعات بسیار کمی در مورد نحوه‌ی کارآیی آن داریم، پس بیایید اندکی به این قدرت بی‌نظیر و نحوه‌ی شرطی کردن آن برای ایجاد نتایج مورد نظرمان در زندگی توجه کنیم. تصور کنید که مغزتان مشتاقانه منتظر دستورات شماست و آماده است تا خواست شمارا اجرا کند.

مغز فقط به اندکی سوخت احتیاج دارد. درواقع، به اکسیژن خونتان و اندکی گلوکز. از لحاظ قدرت و حساسیت، مغز می‌تواند حتی با بزرگ ترین تکنولوژی کامپیوترهای مدرن مقابله کنند. مغز می‌تواند در هرثانیه تا سی بیلیون بایت اطلاعات را پردازش کند و حدوداً به اندازه ی شش هزار مایل، کابل و سیم دارد. سیستم عصبی انسان حدوداً دارای بیست و هشت بیلیون نورون است. درواقع، همان سلول های عصبی که برای هدایت جریان طراحی‌شده اند.

سیستم‌های عصبی ما، بدون نورون‌ها نمی‌توانند اطلاعات دریافتی از ارگان و بخش ها را تفسیر کنند و به مغز ارسال سازند و همچنین دستورات مغز را به سایر اندام ها برسانند. هر یک از این نورون‌ها، یک کامپیوتر کوچک هستند که میتوانند حدود یک بیلیون بایت اطلاعات را پردازش کنند. این نورون‌ها به‌صورت مستقل عمل می‌کنند، اما از طریق یک شبکه ی فوق العاده شگفت آور صدهزار مایلی، رشته‌های عصبی با یکدیگر در ارتباطند.

قدرت مغزتان براز پردازش اطلاعات فوق العاده است؛ بخصوص زمانی که آن را با قدرت کامپیوتر مقایسه کنید، خواهید فهمید که یک کامپیوتر، حتی سریع ترین کامپیوتر ها میتوانند هر بار فقط یک ارتباط ایجاد کنند. در مقایسه با عکس العمل یک نورون که ظرف کمتر از بیست میلی ثانیه به هزاران هزارنورون دیگر منتقل می‌گردد؛ یعنی ده برابر کمتر از پلک زدن.

یک نورون برای ارسال یک سیگنال در مقایسه با کامپیوتر به یک میلیون بار زمان کمتری نیاز دارد. بنابراین، مغز می‌تواند در کمتر از یک ثانیه، چهره ی افراد آشنا را تشخیص دهد. درواقع، قدرتی ماورای تونایی قدرتمندترین کامپیوتر ها.

مغز به این خاطر چنین سرعتی دارد، چون برخلاف کامپیوترها، بیلیون‌ها نورون هم‌زمان به ساخت یک شکل می پرازند. بنابراین، چرا ما با داشتن چنین قدرت فراوانی نمی‌توانیم همیشه شاد باشیم؟

چرا نمی‌توانیم رفتارهایی، مثل سیگار کشیدت، اعتیاد، پرخوری یا طفره رفتن را تغیر دهیم؟ چرا نمی‌توانیم به‌سرعت افسردگی مان را را نماییم، نا امیدی را ترک کنیم یا هر روز از زندگی لذت ببریم؟ ما می‌توانیم! هر یک از ما در این سیاره، یک کامپیوتر فوق العاده قدرتمند داریم؛ اما متأسفانه هیچ کس دستورالعمل استفاده از آن را به ما نداده است. بیشتر ما نمی‌دانیم مغزمان چگونه کار می‌کند.

پیشنهاد میکنم این مقاله راهم از دست ندهید : قدرت درون و قانون جذب -چطور نیروی درونی خود را فعال کنیم؟

بنابراین، می‌کوشیم روشمان را تغییر دهیم، درحالی‌که رفتارهای ما از سیستم عصبی‌مان نشأت می‌گیرند و به‌صورت ارتباطات نورونی- می باشند که من آن را پیوند عصبی می‌نامم.

علم نورون‌ها (عصب‌ها): بلیط شما برای تغییری پایدار

پیشرفت‌های قابل‌توجهی درزمینه‌ی شناخت ذهن انسان به خاطر ارتباط بین دو بخش کاملاً متفاوت به‌دست‌آمده‌اند: بیولوژی نورون‌ها، نحوه‌ی مطالعه‌ی کارایی مغزمان و علوم کامپیوتری رابطه بین این علوم، ((علم نورون‌ها)) را به وجود آورده است. دانشمندان نورون شناس، پیوندهای نورونی را موردبررسی قرار داده و دریافته‌اند که نورون‌ها پیوسته پیام‌های الکتروشیمیایی را به مسیرهای عصبی ارسال می‌کنند و بدین ترتیب، در مسیر آن‌ها هیچ‌گونه ترافیکی وجود ندارد. این ارتباطات در یک‌لحظه صورت می‌گیرند. هر ایده یا خاطره‌ای در مسیر خود حرکت می‌کند و هم‌زمان با آن‌ها بیلیون‌ها پیام دیگر در مسیرهای جداگانه‌ی خودشان حرکت می‌کنند.

ما با این حرکات می‌توانیم در ذهنمان از خاطره‌ی یک جنگل کاج باران‌خورده، به ملودی فراموش‌نشدنی یک آهنگ، برنامه‌ی گذراندن عصر با فرد موردعلاقه‌مان یا اندازه و بافت انگشت شصت دست نوزادان بپردازیم.

این سیستم پیچیده، علاوه بر اینکه به ما امکان می‌دهد از زیبایی‌های جهانمان لذت ببریم، به ما یاری می‌رساند در این جهان زنده بمانیم. هر بار که رنج یا لذتی را تجربه می‌کنیم، ذهنمان به دنبال دلیل آن می‌گردد و آن را در سیستم‌های عصبی‌مان ثبت می‌کند تا بتوانیم در آینده تصمیم‌گیری‌های بهتری داشته باشیم. به‌عنوان‌مثال: بدون وجود یک پیوند عصبی در ذهن، نمی‌توانیم به یاد داشته باشیم که تماس دستمان با شعله موجب سوختگی شدید می‌گردد.

احتمالاً در صورت عدم وجود یک پیوند عصبی، بارها و بارها این اشتباه را انجام می‌دادیم تا آنکه درنهایت، دستمان به‌شدت دچار آسیب می‌شد. پس می‌توان گفت پیوندهای عصبی به‌سرعت سیگنال‌هایی را به مغزمان ارسال می‌کنند که به ما یاری می‌رسانند به خاطراتمان دسترسی داشته باشیم و در زندگی‌مان با اطمینان مانور دهیم.

طبیعت برای یک ذهن عاری از احساس، محزون است و برای یک ذهن روشن، تمام دنیا در نور می‌درخشد. (رالف والدو امرسون)

این مقاله شگفت انگیز ادامه دارد…

 

مطالب قانون باور و جذب را دانلود میکنم